تبليغاتX
پریا توئیگی می شود!

پریا توئیگی می شود!

بعد از مدتها ناپدید بودن آمدم ابنجا چند تا اعتراف بکنم و بعد هم امیدوارم دیگه زیاد گم نشم. اول اینکه می دونم همراه خوبی نبودم چون اومدم و به خواسته ام رسیدم و ول کردم رفتم به امان خدا. درسته که مدت خیلی زیادی درگیر جابه جایی و نداشتن اینترنت درست درمون بودم ولی بعد اینکه کمی جاافتادم هم بیشتر به کارهای دیگه ام رسیدم و نه اینجا. بعد هم هی به خودم و شما وعده دادم به زودی عضو فعالتری می شم و کمی هم در کارهای گروهی شرکت می کنم که اون هم لا به لای برنامه های شخصی ام گم شد. البته یک اعتراف دیگه ام هم اینه که درست وقتی کم کمی ستل داون شدم و می خواستم بیشتر بین شماها باشم رییس گروه به فراخور برنامه هایی که براش پیش اومد کمی حضورش کمرنگ شد و  من هم گفتم بابا جون من کیم که حالا بخوام فعال باشم؟! هیچی دیگه این از اعترافات. حالا بریم سروقت اطلاع رسانی! یکی از دلایل وزن کم کردن و تعییر استایل زندگی برای من این بود که اگر روزی تصمیم گرفتیم نی نی دار بشیم هم بعدش کاهش وزن برام زیاد سخت نباشه و هم کلن از اول تا آخر ماجرا خیلی از فرم خارج نشم. چند وقت پیش هم که تصمیم مربوطه را گرفتیم همه ی نگرانی ام این بود که ای وای حالا چاق می شم چه خاکی به سرم بریزم و اینا. اون مثبت نگری و این قبیل حرفها هم که خودم قبلن زده بودم چی؟ باد هوا!!! نتیجه اینکه به محض اطلاع از بارداری (آره دیگه ما نی نی داریم الان) همچین دمار از روزگارم دراومد که دیگه انقدر فکرای الکی نکنم و نگران چیزای بی خودی نباشم. چاق که نشدم هیچی به کل از خورد و خوراک افتادم و طی دوهفته ۶ کیلو کم کردم یعنی از ۵۳ رسیدم به ۴۷! دیگه تصور کنین چه ریخت و قیافه و اوضاع احوالی پیدا کردم. کار کشید به بیمارستان. یه هفته ای تحت نظر بودم و درست روزی که تونستم اولین غذا رو با میل و اشتها بخورم پای مانیتور کامپیوتر با خبر مسرت بار گل به سر شدن انار بانو مواجه شدم (بازم مبارکه مبارکه مبارکه). الان ۵۰کیلو هستم (یادتونه چه جوری خودمو می کشتم که بشم ۵۲؟!) و در هفته ی هشتم بارداری. از همه مهمتر فردا دارم میرم ابران . الان خوبم ولی همش فکر می کنم پام برسه اونجا دیگه عالی میشه حالم!تصمیم دارم بعد اینکه رسیدم و باز جاافتادم (آره بابا جون این رشته سر دراز دارد. ۳ماهی ایرانم) بیام اینجا از روزهام٬ وزنم و خوردو خوراکم بنویسم تا حواسم به سلامتی خودم و نی نی باشه. شما هم لطفن برام انرژی مثبت بفرستید تا دیگه حالم بد نشه. همتونو می بوسم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:35  توسط Fairy  | 

Eeeeeeeeeeeeeeeeee, oomadam inja ke oonhame matlabi ke raje behesh fekr karde boodam roo benevisam ke didam ey dele ghafell inja ham moshkel daram! tooye toolbare blogfa ham farsi nadaram! Fekr mikardam faghat moghe comment gozashtan baraye shoma doostan fonte Farsi nadaram vali zahran intor nist! Kolli harf nagofte va talanbar shode dashtam be ezafeye comment-hayi ke hatta vaghti ba horoofe latin minevisameshoon moghe send kardan moshkel peida mikonam va nemitoonam ersaleshoon konam. Hamin dishab va emrooz 4-5 bar yek comment ro baraye DIANA joon ersal kardam ke error dado naraft. Goftam miam inja ham az halo roozam minevisam ham doone doone comment-hayi ke natoonestam ersal konam ro khatab be doostaye golam haminja mievisam ke injoori shod! Hala kami say mikonam age dorost nashod haminjoori baratoon minevisam, ghaboolam konid, bashe? Delam baratoon ye zarre shode! :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:41  توسط Fairy  | 

خوب بچه ها جونم من اومدم گزارش بدم. اون تصمیمی که اینجا اعلامش کردم در واقع تنها دست من نبود. ما مدتیه که برنامه رفتن داشتیم (از ایران). از همون موقع که راجع به تنهائی می نوشتم و مریض هم شده بودم و هی می اومدم اینجا نق می زدم! یک قسمت قضیه این بود که کارهام درست بشه که بتونم به همسر جان ملحق بشم. قسمت بعد این بود که درهمین گیرو دار مشکلاتی هم در زندگی خانوادگیم بوجود اومد که راستش باعث شد خیلی بهم بریزم. راستش رو بخواهید دیگه ماجرا دست من نبود و یه جورائی همه چیز داشت از هم می پاشید. قبل از اون روزی که پست قبل رو بنویسم مدتی خیلی حالم بد بود و نشسته بودم فقط یا آبغوره می گرفتم یا اصلن هیچ کاری نمی کردم. ضمنن تو همین مدت ۲ کیلو هم وزن کم کردم یعنی شدم ۵۰ کیلو. به شدت بی اشتها٬ بی انگیزه و داغون بودم. ولی چهارم مرداد تصمیم گرفتم مثبت فکر کنم٬ مثبت عمل کنم و کلن خودم رو از اون وضع نجات بدم.

نتیجه: ۱۹ مرداد اتفاقهای خیلی خوبی افتاد و خبرهای خوبی بهم رسید. و حالا هم برای ۲۹ مرداد راهی هستم. 

تصمیم گرفتم چیزهائی که می خوام تا زمانی که منتظرشون بودم اتفاق بیفته و اتفاق افتاد. به همین سادگی.  

مرسی از همراهیتون٬ ممنون از آرزوهای خوبتون و از نیروی تفکر مثبت غافل نشید لطفن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:58  توسط Fairy  | 

امروز جمعه چهارم مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۵ بعد از ظهر من عزمم را جزم می کنم که تا آخر این ماه (درست تا آخر این ماه) کاری رو که تصمیم دارم انجام بدم٬ بی کم و کاست!

پی نوشت۱: بعد از اینکه انجامش دادم براتون می نویسم چی بود. برام آرزوی موفقیت کنید لطفن!

پی نوشت۲: از ته ِ ته ِ ته ِ قلبم آرزو می کنم سارا و آرتمیس عزیز حالشون خوب باشه و (هرکدوم به نحوی) برگردن سر زندگی نرمال و شادشون. حیف که روی این صفحه سفید و با این زبان الکن نمی تونم اوج احساسم رو نشون بدم!

پی نوشت ۳: آرتمیس عزیز که به سلامتی خوبه و مراقب خودش هم هست حتمن. منتظر خبرهای خوب از سارا جون هستیم همچنان.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:7  توسط Fairy  | 

سلام بچه ها. خیلی دختر بدی هستم می دونم. رفیق نیمه راهم می دونم٬ ولی اگر می دونستید چقدر کار سرم ریخته (اسباب کشی ِ تنهائی٬ کلی کار اداری تو این اداره های بی در و پیکر و و و ) و تازه لپ تاپ هم دیگه انگار به پت پت افتاده و دیگه فکر نکنم درست بشه٬ دلتون برام می سوخت. ولی یک خبر خوب هم دارم. به وزن هدفم رسیدم! هوووووووووووووووووووررررررررررررررررررراااااااا. اینو از شما دارم و انار خوشمزه و مهربونی که دلش برای همه تپلها سوخت و آستین بالا زد. مرسی . مرسی. مرسی. بازم میام اینجا و به همتون سر می زنم (لا به لای کارهائی که ریخته سرم) و آرزو می کنم همتون هرچه زودتر به اهدافتون برسید. ولی همونطور که رئیس انار می گه همیشه لایف استایل درست از وزن هم مهتره. امیدوارم اونو بتونم در الویت قرار بدم همیشه. عاشق همتونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:33  توسط Fairy  | 

می دونم دیگه هرکی اینجا رو می خونه خسته شده بس که من از مریضی حرف زدم٬ ولی باورتون می شه بعد از این همه وقت تازه این جناب سرماخوردگی به اوجشون رسیدن! یکی دوروز کامل رو فقط به خواب گذروندم. اما چشم نزنم دیگه باید کمرش شکسته باشه و بره به سمت سراشیبی!

وزنم هم بین ۵۴ و ۵۳ در نوسانه که فکر کنم کاذب باشه و نتیجه خوابیدن زیاد و غذا نخوردن. حالا خوب ِ خوب که بشم معلوم می شه چی به چیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:19  توسط Fairy  | 

این مریضی دیگه داره عصبانیم می کنه! ولی خوشحالم که وزنه دوباره ۵۴ رو نشون می ده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط Fairy  | 

دیشب شام همونطور که دلم می خواست فقط یک لیوان شیر رو خوردم.

متاسفانه سرماخوردگیم عود کرد دوباره. صدام مثل صدای بچه خروس شده! کی از شر این لعنتی خلاص می شم٬ خدا می دونه.

خوراک امروز:

صبحانه: یک لیوان شیرکاکائو بدون شکر و یک عدد دایجستیو

میان وعده: سیب

نهار: عدسی- ماست و کدوی خام رنده شده

میان وعده: -

شام: هنوز نخوردم میلی هم ندارم حالا ت بعد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8  توسط Fairy  | 

حالم خیلی بهتره٬ مرسی از انرژی مثبتی که بهم دادین. خورد و خوراک امروزم تا الان رو می نویسم. راستش یک کمی زیاد می خورم. یعنی هی حوصله ام سر می ره و چون زیاد حال فعالیت درست و حسابی و بیرون رفتن رو ندارم می رم سروقت خوراکی!

صبحانه: شیر گرم

میان وعده: یک عدد سیب- ۵ تا پسته (به دفعات)

نهار: املت (سوسیس-دوتا قارچ خردشده-۱تخم مرغ-۱ق روغن زیتون)-یک تکه خیلی کوچک نان تست شده سنگک

میان وعده: یک پیاله ماست و ۴ورق چیپس!-نسکافه و یک عدد دایجستیو-۳تا پسته (بازم)

شام: تصیمیم دارم یک لیوان شیر بخورم. ببینم چی می شه.

راستی به هرزوری بود ۱۰۰تا طناب زدم امروز (امیدوارم سرما خوردگی مجددن عود نکنه. نیست خیلی زحمت کشیدم و عرق ریختم!).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط Fairy  | 

یک کم غر بزنم؟

من تنهام. معلوم هم نیست این تنهائی چقدر طول بکشه  . چند روزه سرما خوردم و گلو درد دارم. آنتی بیوتیک می خورم که خیلی ازش بدم میاد. وزنم هم یک کیلو اضافه شده چون به خاطر سرما خوردگی بی اشتهام٬ درست غذا نمی خورم و بعد یکهو گرسنه می شم و می رم سروقت یک تکه شیرینی یا کیک پنیری چیزی! تحرک هم اصلن ندارم. انقدر سرم سنگینه که راه هم نمی تونم برم چه برسه به انجام حرکات ورزشی. لوگ رو هم طبق معمول نمی تونم به روز کنم و بنویسم که درنهایت خجالت یک کیلو وزن اضافه کردم.

بچه ها برام آرزوهای خوب خوب بکنید لطفن.

ببخشید اگر خیلی لوس شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط Fairy  |